قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
829
تاريخ الفي ( فارسى )
خود راست كرد و خواست كه به ميدان رود كه على اكبر آمد و در دست و پاى وى افتاد و گفت : اى پدر هرگز مباد كه من يك روز بىتو در دنيا باشم . روا مدار كه مرا در ميان ظالمان بگذارى . چندان حرب خود در توقّف بدار كه من جان در قدمت ببازم و دل پرخون خود را از غصهء اين دو نان بپردازم . امام حسين اجازت نمىفرمود و على اكبر تضرّع و زارى مىنمود و سوگندهاى عظيم به پدر مىداد و قطرات اشك از چشمههاى چشم مىگشاد . پس امام حسين از بسيارى ناله و زارى او به دست مبارك خود سلاح در وى پوشانيده جوشن بر وى راست كرده كمربند حضرت امير المؤمنين ، عليه السّلام ، بر ميان بست و مغفر فولادى بر فرق مباركش نهاد و بر اسب عقابش سوار گردانيد . امّا چون مادر و خواهرانش ديدند كه به ميدان مىرود از ركاب عقابش درآويختند . امام حسين فرمود كه دست از وى بداريد كه عزيمت سفر آخرت دارد . پس على اكبر ايشان را وداع كرده روى به ميدان نهاد . و به صحّت پيوسته كه هيچ احدى از روى خلق و خوى از على اكبر شبيهتر به پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، نبود . چنان كه هرگاه شوق لقاى سيّد عالم بر اهل مدينه غالب مىشد بيامدندى و در روى على اكبر نظر كردندى . و چون شوق استماع كلام سيّد انام ، عليه و آله الصلاة و السّلام ، بر ايشان غلبه كردى سخن شكربار امام حسين ، عليه السّلام ، شنودندى . القصّه ؛ على اكبر در سن هيجده سالگى با قامتى چون سرو روان و طلعتى افروختهتر از گل ارغوان اسب را در عرصهء ميدان به جولان آورده گفت : انا علىّ بن حسين بن على . « 1 » و چون به ميدان رسيد ساحت آن معركه از شعاع رخسار وى منوّر شده لشكر عمر سعد در جمال وى متحيّر مانده از وى پرسيدند كه اين كيست كه تو ما را به حرب وى آوردهاى ؟ چون عمر سعد درنگريست و او را بر اسب عقابسوار ديد گفت : اين پسر بزرگ حسين است كه در شكل و شمائل به حضرت رسالت پناه ، صلّى اللّه عليه و آله ، مىماند . آوردهاند كه هرچه على اكبر مبارز طلبيد كسى در برابر او نيامد . بنابراين خود را بر لشكر زده شور در ميمنه و ميسره و قلب و جناح آن سپاه روسياه افكند و چندان مقاتله كرد كه آن گروه انبوه از جنگ او به ستوه آمدند . پس مراجعت نموده پيش پدر آمد و گفت : يا ابتاه ! اذ بحنى العطش و اثقلنى الحديد فهل الى شربة ماء من سبيل . « 2 » يعنى : اى پدر بزرگوار مرا تشنگى مىكشد و در رنج مىافكند مرا آهن سلاح ، پس آيا به شربتى از آب هيچ راه توان برد و براى حصول آن هيچ چارهاى توان كرد ؟ حقّا كه اگر قطرهاى آب به حلق من مىرسيد دمار از اين
--> ( 1 ) . على اكبر اين رجز را خواند : أنا علىّ بن حسين بن على ، نحن و بيت اللّه اولى بالنبىّ ، و اللّه لا يحكم فينا ابن الدعى . ( 2 ) . جمله على اكبر به اين صورت نيز ثبت شده است : يا ابت ! العطش قد قتلنى و ثقل الحديد قد اجهدنى .